ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

ویشکا آسایش

ویشکا آسایش بازیگر و طراح صحنه و لباس سینما، تلویزیون و تئاتر در ایران می باشد او کار هنری خود را از تئاتر شروع کرد و توانست به یک بازیگر موفق تبدیل شود او دارای مدرک طراحی صحنه از کشور انگلستان می باشد در سریال امام علی بسیار خوش در خشید و توانست در این سریال معروف شود کاندید بهترین بازیگر در بیست و نهمین دوره جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم ورود آقایان ممنوع شد در ادامه تصاویر و جزئیات بیشتربیوگرافی ویشکا آسایش و همسرش رضا قبادی و پسرش گیو را در سایت شهر مطلب خواهید دید با ما همراه باشید.

1184923541542078804 937591857 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )بیوگرافی ویشکا آسایش

ویشکا آسایش متولد ۱۶ آبان ۱۳۵۱ در تهران بازیگر و طراح صحنه و لباس سینما، تلویزیون و تئاتر ایرانی است. وی خواهرزاده مازیار پرتو فیلمساز ایرانی ، و نوه شین پرتو نویسنده و شاعر است. او دارای مدرک طراحی صحنه از کشور انگلستان است. نخستین فعالیت هنری او بازی در سریال «امام علی» به کارگردانی داوود میرباقری می‌باشد. او موفق به دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن از بیست و نهمین دوره جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم ورود آقایان ممنوع شد.

فیلم‌ های سینمایی ویشکا آسایش

نهنگ عنبر ۲ (سامان مقدم ۱۳۹۵) – دراکولا (رضا عطاران) ۱۳۹۴ – من و شارمین (بیژن شیر مرز)۱۳۹۴ – در مدت معلوم (وحید امیرخانی) ۱۳۹۴ – خوب، بد، جلف (پیمان قاسم خانی) ۱۳۹۴ – ۵۰ کیلو آلبالو (مانی حقیقی) ۱۳۹۴ – من دیه گو مارادونا هستم (بهرام توکلی) ۱۳۹۳ – نهنگ عنبر (سامان مقدم) ۱۳۹۳ – سیزده (هومن سیدی) ۱۳۹۲ – نیکان و بچه غول (رحمان رضایی) ۱۳۹۱ – برف روی کاج‌ها (پیمان معادی) ۱۳۹۰ – خوابم می‌آد (رضا عطاران) ۱۳۹۰ – پرتقال خونی (سیروس الوند) ۱۳۸۹ – زنان ونوسی، مردان مریخی (فقط به عنوان طراح صحنه – کاظم راست گفتار) ۱۳۸۹ – ورود آقایان ممنوع (رامبد جوان) ۱۳۸۹ – گل یخ (کیومرث پوراحمد) ۱۳۸۳ – هشت پا (علیرضا داوودنژاد) ۱۳۸۳ – دنیا (فقط به عنوان طراح صحنه – منوچهر مصیری) ۱۳۸۱ – مسافر ری (داود میرباقری) ۱۳۷۹ – بلوغ (مسعود جعفری جوزانی) ۱۳۷۸ – عشق + ۲ (رضا کریمی) ۱۳۷۷ – ساحره (داود میرباقری)

Vishkaa Asayesh Hamsar www overDoz IR2028129 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )مجموعه‌ های تلویزیونی ویشکا آسایش

دیواربه‌دیوار (سامان مقدم-۱۳۹۵) – پرده نشین (بهروز شعیبی -۱۳۹۳) – مختارنامه (داوود میرباقری -۱۳۸۹) – نردبام آسمان (محمدحسین لطیفی – ۱۳۸۸) – معصومیت از دست رفته (فقط طراحی صحنه داود میرباقری – ۱۳۸۱) – امام علی (داود میرباقری – ۱۳۷۰)

1220390095532395238 937591857 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )تئاتر ویشکا آسایش

نمایش لابی (طراح صحنه و لباس) – کارگاه نمایش تئاتر شهر (آذر و دی ۱۳۹۰) – نمایش باغ آلبالو (طراح لباس) – سالن استاد ناظرزاده کرمانی تماشاخانه ایرانشهر (فروردین و اردیبهشت ۱۳۹۲) – نمایش بی انتخاب (بازیگر) – پردیس سینمایی ملت (تیر ۱۳۹۲) – نمایش مترسگ (طراح صحنه و لباس) – سینما تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (تیر و مرداد ۱۳۹۲) – نمایش ملکه زیبایی لی‌نین (بازیگر) – سالن اصلی تئاترشهر (بهمن ۱۳۹۲ تا فروردین ۱۳۹۳) – نمایش می‌سی‌سی‌پی نشسته می‌میرد (بازیگر) – تالار وحدت (مهر و آبان ۱۳۹۵)

am90sf3u4czlonr5h0dn ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

گفتگوی جالب و خواندنی با ویشکا آسایش

وقتی با «ویشکا آسایش» حرف می زنی، دلت نمی خواهد، باسوال های پی در پی، مسیر مصاحبه را عوض کنی… انگار همان کددادن اولیه، مبنی بر این که، دوران بچگی ات هم مثل الان پرشروشور بودی یا رابطه ات با پسرت چطور است کافیست. چرا که او با هیجان همه اتفاقات را برایت از ابتدا تا انتها تعریف می کند. اهل خودسانسوری و پنهان کردن خودش، پشت نقاب یک چهره مطرح نیست.

عکس ویشکا آسایش و همسرش رضا قبادی

D8B9DAA9D8B3 D988DB8CD8B4DAA9D8A7 D8A7D8B3D8A7DB8CD8B4 D988 D987D985D8B3D8B1D8B4 D8B1D8B6D8A7 D982D8A8D8A7D8AFDB8C D8A8DB8CD988DAAFD8B1D8A7D981DB8C ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

ویشکا اسایش و همسرش رضا قبادی

D988DB8CD8B4DAA9D8A7 D8A7D8B3D8A7DB8CD8B4 D988 D9BED8B3D8B1D8B4 DAAFDB8CD988 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

عکس ویشکا آسایش و پسرش گیو

هیجاناتش را خیلی راحت بروز می دهد و از حس های تلخ و شیرینی که در زندگی اش تجربه کرده برایت حرف می زند. از این که چطور پایش به عرصه بازیگری باز شد و ناگهان در اوج «شهرت» قید بازیگری را برای مدتی زد و به خارج از کشور رفت و این که انگیزه او برای بازگشت مجدد چه بود؟ و چطور با همسرش آشنا شد و تصمیم به مادرشدن گرفت. این مصاحبه را بخوانید چون بی شک مانند من دریچه ای رو به روی تان باز می شود.

وقتی ویشکا آسایش کوچک بود

فکر کردن به دوران کودکی ام همیشه برای من جذاب است و حس خوشایندی را به دنبال دارد، راستش را بخواهید در دوران کودکی، حسابی فضول و کنجکاو بودم و دوست داشتم از همه چیز سر در آورم. پدرم فنی کار بود و همه چیز را خودش تعمیر می کرد؛ ماشین، لوازم برقی و… من هم سعی می کردم ادای او را درآورم و مثلا ناگهان دل و روده رادیو را می ریختم بیرون، با این خیال که دارم درستش می کنم فکر می کنم این موضوع به این خاطر بود که میل به تجربه گرایی زیادی در من وجود داشت.

شاید به همین خاطر بود که پس از بازی در نقش «قطام» در سریال «امام علی» و دیده شدن، قید زندگی در ایران را زدم و برای ادامه تحصیل راهی خارج از کشور شدم، چون می خواستم چیزهای جدیدتری را کشف کنم و حاضر به سکون نبودم.

IMG21052278 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

فکر می کردم دستم انداختند

مرحوم دایی ام «مازیار پرتو» از چهره های مطرح در عرصه فیلمسازی بودند. با این که رابطه بسیار زندیکی با ایشان داشتم، اما او هیچ علاقه ای به حضور من و دیگر اقوام برای حضور در عرصه بازیگری نداشت و ترجیح می داد که ما حواس مان را به درس و مدرسه معطوف کنیم… هیچ وقت یادم نمی رود یک روز در خانه، مشغول گپ زدن با دایی بودم که ایشان به من گفتند ویشکا! ما در حال انتخاب بازیگر برای سریال «امام علی» هستیم، دوست داری بازی کنی؟

من هم چون فکر کردم دایی من را دست انداخته، با خنده گفتم البته، خلاصه من برای تست گریم به پشت صحنه کار رفتم و تست دادم و شوخی شوخی برای این نقش انتخاب شدم، تا آخرین لحظه ای که جلوی دوربین قرار نگرفته بودم، فکر می کردم یکی می آید به من می گوید: خانم ما شما را دست انداختیم، اما در کمال تعجب، هیچ کسی این حرف را به من نزد و من یکی از مهم ترین نقش هایم را در آن کار بازی کردم.

343505 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )خداحافظی موقت از بازیگری

همانطور که در ابتدای صحبت هایم به این موضوع اشاره کردم، بعد از این که در این نقش بازی کردم، طبق برنامه ای که از قبل داشتم، برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفتم. سفر به خارج از کشور، برای من تجربه متفاوتی بود، چرا که باعث شد یاد بگیرم که در کنار درس خواندن چطور روی پای خودم بایستم و با فرهنگ کشور های دیگر آشنا شوم.

عاشق رضا شدم

در طی دورانی که به ایران رفت و آمد داشتم، رضا قبادی همسرم را دیدم. از همان لحظه اولی که چشمم به او افتاد، فهمیدم او مرد رویاهایم است و همان ویژگی هایی را دارد که من همیشه مدنظرم بود، یک مرد قدبلند، جدی و جنتلمن.

وقت زیادی را صرف شناخت او از راه دور کردم و هر لحظه که او را می شناختم به او بیشتر علاقه مند می شدم، اما یک روز به خودم آمدم و دیدم من دارم همین طور وقتم را هدر می دهم بدون این که حس واقعی ام را به رضا بگویم به همین خاطر، بی خیال قضاوت ها شدم و با او در مورد حس واقعی ام، حرف زدم و به او گفتم که دوست دارم با او آشنا شوم و ازدواج کنم. خوشبختانه این پیشنهاد من با استقبال مواجه شد و من و رضا با یکدیگر ازدواج کردیم و بعد من قید زندگی در خارج از کشور را زدم و به ایران آمدم تا در کنار همسرم یک زندگی خوب و خوش را تجربه کنم و حالا هم از این تصمیم خیلی خوشحال هستم، که رضا همسرم است.

1124656999437240369 937591857 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )روزی که مادر شدم

مادرشدن برای من یک تجربه کم نظیر است. از آن حس هایی که هر لحظه از فکر کردنش غرق شادی می شوم. پس از گذشت مدتی از زندگی مشترک من و همسرم هر دو به این فکر افتادیم که بچه دار شویم. من هم سعی کردم از لحظه لحظه حس مادرشدنم لذت ببرم.

به من می گویند شبیه مامان ها نیستی؟

راستش را بخواهید، رابطه من چندان شبیه رابطه یک مادر با بچه اش نیست. من و پسرم درست عین دو تا دوست هستیم و مدام سر به سر هم می گذاریم واز حسی که بین ما وجود دارد غرق شادی می شویم. حضور او به زندگی ما یک حس کم نظیر داده و باعث شده لذت مضاعفی از زندگی ببریم. بعضی ها به من می گویند تو آنقدر با پسرت «گیو» صمیمی هستی، که اصلا شبیه مادرهای دیگر نیستی… راستش را بخواهید، این موضوع برای من، چندان اهمیتی ندارد، من بیشتر دوست دارم از رابطه ای که بین ما وجود دارد، لذت ببریم.

نمی گذارم وقت «گیو» پای تبلت و تلویزیون تلف شود

هرچند مخالفتی با کارکردن «گیو» با تبلت و کامپیوتر ندارم. اما دلم نمی خواهد، همه وقت او پای این چیزها هدر شود، به همین خاطر برای تماشای تلویزیون و کار کردنش با کامپیوتر و تبلبت برنامه ریزی کردم، انصافا او هم بچه حرف گوش کنی است و حد و مرزش را بخوبی می داند و خیلی وقت ها هم که وقتش را با تکنولوژی می گذارند، مسائل علمی را دنبال می کند. «گیو» در مدرسه آلمانی ها درس می خواند و خوشبختانه علاوه بر فارسی با زبان آلمانی و انگلیسی هم آشناست.

ارثی که از مادرم بردم

مادرم یک زن بی نظیر است، او سرشار از انرژی مثبت است و دنیا از دریچه نگاه او برای من همیشه حس وصف ناپذیری داشته است. او سال ها مربی مهدکودک بوده و به خاطر همنشینی با بچه ها، همواره با انرژی مثبت برخورد می کرد. به همین خاطر، سعی کردم در زندگی ام این انرژی مثبت او را همواره با خودم همراه کنم.

عشق به ورزش

من در خانواده ای بزرگ شدم که در کنار هنر، ورزش حرف اول را می زد و مادرم تمام تلاشش را به کار می بست تا ما را با ورزش آشنا کند. انصافا هم از دوران کودکی به ورزش علاقه داشتم! به واسطه بازی در نقش های مختلف تاریخی هم به اسب سواری و شمشیرزنی تا حدی مسلط شدم. اما در کنار همه این ها، من شیفته کوهنوردی هستم… وقتی پی به این علاقه ام بردم سعی کردم با جدیت آن را دنبال کنم و این موضوع در نهایت باعث شد، «قله دماوند» را فتح کنم کهاین تجربه واقعا برایم کم نظیر بود.

354593 624 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

مجسمه سازی آرامم می کند

ویشکا خانم که مجسمه ساز حرفهای است می گوید: این حرفه را خیلی دوست دارم، از آنجایی که آدم شلوغ و پرانرژی هستم، مجسمه سازی تنها چیزی هست که منو آرام می کنه، زمانی که می شینم پای مجسمه، گذر زمان را فراموش می کنم، ساعت ها می گذرد، انرژی خود را در ساختن مجسمه تخلیه می کنم… برعکس خیلی ها که با نوشتن آرام می شوند، من از کودکی با نوشتن مشکل و یک وحشت عجیب و غریبی داشتم، اما چیزی که درونم هست را نمی توانم با نوشتن بیان کنم، ولی در مجسمه سازی می توانم احساساتم را بیان کنم…

فتح قله دماوند، ترس، لرز و هیجان!!

ویشکا آسایش به همکار ما سیما جفاکش در مورد این که چطوری قله دماوند را فتح کرده، می گوید: یکی، دو سالی بود که به این فکر می کردم و هربار که حرفش می شد می گفتم که خیلی دلم می خواهد به قله دماوند بروم، تقریبا برای همه این طور تداعی شده بود که من فقط دارم حرفش را می زنم و هیچ کس منو جدی نمی گرفت، تا این که متوجه شدم، یکی از دوستانم رفته قله دماوند، تلفن کردم و ازش پرسیدم که چه جوری رفته قله دماوند؟

حتما بخوانید :  بازیگر نقش حبیب در سریال لیسانسه ها + عکس ها و بیوگرافی هوتن شکیبا

گفت: با تمرین کردن موفق شده و مرا به یکی از دوستانش ارتباط داد که به من گفتند تمرین ها را انجام بده، وقتی که به کوه دماوند رفتم ترس و لرز و شور و هیجان زیادی داشتم و موقعی که به قله رسیدیم، من که تا به آن لحظه چنین تجربه ای نداشتم، به خاطر این هیجانی که داشتم همین طور گریه می کردم، فکر می کردم که نمی رسم، چون سرهای ما به دلیل شیب خیلی زیادی که در کوه وجود داشت پایین بود و بعد راهنمایی که با ما همراه بود به ما گفت که بچه ها سرها بالا… به قله کوه رسیدیم!

احساس خیلی زیبایی بود برای من وقتی که از کوه پایین می آمدم، احساس کردم حالا که قله دماوند را فتح کردم اتفاق های خیلی خوبی برایم می افتد و خدا را شکر، کوه انرژی خیلی خوب و بی نظیری به من داد و بعد از این اتفاق، یک تئاتر خوب و یک سریال خیلی خوب و یک فیلم سینمایی خیلی خوبی بازی کردم و… پیشنهاد می کنم که همه به کوه بروند.

v18 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )از ویشکا آسایش بیشتر بدانید

او خواهرزاده مرحوم مازیار پرتو می باشد که یکی از فیلمسازان برجسته ایران است.رشته تحصیلی اش طراحی صحنه و لباس است و از یکی از دانشگاه های انگلستان فارغ التحصیل شده.

ویشکا آسایش متاهل و یک پسر دارد.

او در یکی از گفتگوهای خود در چند سال پیش گفته بود… «پدربزرگ من نویسنده بودند. دکترای ادبیات فارسی داشتند و بسیار هم اهل کتاب و شعر. دکتر علی شین پرتو. رسم بود فامیل برای انتخاب اسم فرزندان شان سراغ ایشان می آمدند و ایشان هم اسم انتخاب می کردند.»

او در مورد نامش ویشکا می گوید: یعنی «نعمت الهی…»

«از همان خردسالی معنی اسمم را می دانستم چون همه می گفتند چقدر اسمت قشنگه. ویشکا یعنی چی؟ بعد رفتم سراغ پدربزرگم و از او پرسیدم ویشکا به چه معناست؟ او هم گفت: «نعمت الهی» که از طرف خداوند به سوی بندگانش سرازیر است. بعد من هم نشستم و یک صفحه تمام معنی اسمم را نوشتم تا آن را حفظ شوم. حالا دیگر هرکس می پرسید معنی اسمت چه می شود؟ به سرعت می گفتم نعمت الهی که از طرف خداوند به سوی بندگانش سرازیر است.

من همیشه اعتقاد دارم انتخاب اسم خیلی مهم است و روی زندگی تاثیر می گذارد و به همین دلیل در انتخاب اسم پسرم خیلی جستجو کردیم تا معنای خوبی داشته باشد و در نهایت «گیو» را انتخاب کردیم که به معنای «قهرمان» است. ویشکا هم با این فکر که معنای خوبی دارد همیشه انرژی و احساس خوبی به من داده است.

عکس کیک تولد ویشکا آسایش

D988DB8CD8B4DAA9D8A7 D8A2D8B3D8A7DB8CD8B4 577x1024 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )او در جایی گفته بود من برخلاف خواهرم که یک سال از من بزرگ تر است و بسیار بسیار آرام و ساکت و خجالتی، شیطون و نقطه مقابل او بودم. مادرم تعریف می کند وقتی کوچک بودم، من را داخل این پارک های بچه که شبیه یک سبد خیلی بزرگ بود می گذاشتند و من سعی می کردم از آن بیرون بیایم و بیفتم بیرون. آن دوران، پنج، شش دختر هم سن و سال بودیم که البته کوچک ترین و شیطان ترین شان من بودم. ناگفته نماند که همه برنامه ها را با خواهم انجام می دادم و همه چیز هم سر من خراب می شد. البته طبیعی بود، همه می دانستند کار من است، چون خیلی کنجکاو بودم و دوست داشتم از همه چیز سر در بیاورم.»

ویشکا خانم همچنین از خاطره ای دیگر هم گفت: «سوم راهنمایی که تمام شد من و خواهرم رفتیم آلمان پیش عمویم تا از آنجا ویزای لندن بگیریم برویم پیش خاله ام. گرفتن ویزا یک سال طول می کشید و مجبور بودیم بمانیم اما چون عمو، زن آلمانی داشت آنها ما را گذاشتند پانسیون. پدر و مادر برگشتند ایران و ما ماندیم آلمان و فقط آخر هفته ها عمو را می دیدیم. شرایط سختی بود، فکر می کردیم می رویم لندن و کنار خاله خیلی خوش می گذرد. نبودن کنار پدر و مادر واقعا سخت بود.

– زندگی در آلمان باعث شد خیلی محکم شوم. مجبور بودم همه کارهایم را خودم بکنم. مثلا با دوچرخه می رفتم مدرسه و اگر لاستیک دوچرخه خراب می شد، باید خودم پنچری آن را می گرفتم.»

عکس های جدید ویشکا آسایش

10733 525 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )
ویشکا آسایش 1 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 2 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 3 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 4 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 5 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 6 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 7 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 8 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 9 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 10 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 11 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 12 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 13 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 14 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم ) ویشکا آسایش 15 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

مصاحبه خواندنی با ویشکا آسایش

از چه سن و سالی متوجه شدید ویشکا یعنی نعمت الهی؟

– از همان خردسالی. چون همه می گفتند چقدر اسمت قشنگه. ویشکا یعنی چی؟ بعد رفتم سراغ پدربزرگم و از او پرسیدم ویشکا به چه معناست. او هم گفت نعمت الهی که از طرف خداوند به سوی بندگانش سرازیر است. بعد من هم نشستم و یک صفحه تمام معنی اسمم را نوشتم تا آن را حفظ شوم. حالا دیگر هر کس می پرسید معنی اسمت چه می شود، به سرعت می گفتم نعمت الهی که از طرف خداوند به سوی بندگانش سرازیر است. نقطه سر خط.

1166 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

از چه زمانی به درکی از این معنی رسیدید؟ اینکه ویشکا یعنی نعمت الهی

– فکر می کنم اواخر دوره دبستان بود. آن سال ها بود که متوجه معنای نعمت شدم.

به مرور که بزرگتر شدید، چه احساسی نسبت به ویشکا و معنای آن پیدا کردید؟

– من همیشه اعتقاد دارم انتخاب اسم خیلی مهم است و روی زندگی تاثیر می گذارد و به همین دلیل در انتخاب اسم پسرم خیلی جستجو کردیم تا معنای خوبی داشته باشد و در نهایت گیو را انتخاب کردیم که یعنی قهرمان. ویشکا هم با این فکر که معنای خوبی دارد همیشه انرژی و احساس خوبی به من داده است.

اسمتان هیچ وقت در بیان دیگرجان خلاصه نشد یا تغییر نکرد؟

– زمانی که مدرسه می رفتم، شد. کارتونی پخش می شد که در آن سه خرس به نام های میشکا، موشکا، ماشکا وجود داشتند و ماجرا تبدیل به جوک شده بود. (خنده) ابته هیچ وقت اسمم خلاصه نشد. به جز خاله ام که ویشی صدام می کرد و مادربزرگم که به شوخی پیشی صدام می کرد ولی اینطور نشد که ویشکا تغییر کند.

شیطان بودید؟

– خیلی. برخلاف خواهرم که یک سال از من بزرگتر است و بسیار بسیار آرام و ساکت و خجالتی، من نقاطه مقابل او بودم. مادرم تعریف می کند وقتی کوچک بودم، من را داخل این پارک های بچه که شبیه یک سبد خیلی بزرگ بود می گذاشتند و من سعی می کردم از آن بیرون بیایم و بیفتم بیرون.

69fee7363e9dd764391a1bb7c22a8a2f ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

شیطنت ها را تنها انجام می دادید یا همراهی داشتید؟

– آن دوران پنج، شش دختر هم سن و سال بودیم که البته کوچکترین آنها و شیطان ترینشان من بودم. البته همه برنامه ها را با خواهرم انجام می دادم و همه چیز هم سر من خراب می شد. البته طبیعی بود، همه می دانستند کار من است، چون خیلی فضول و کنجکاو بودم ودوست داشتم از همه چیز سر در آورم. پدرم فنی کار بود و همه چیز را خودش تعمیر می کرد. ماشین، لوازم برقی و … من هم سعی می کردم ادای او را درآورم و یک دفعه مثلا دل و روده رادیو را می ریختم بیرون با این خیال که دارم درستش می کنم.

اولین کسی که فکر می کنید در آن سال ها تبدیل به دوست شما شد، چه کسی بود؟

– مریم صبا. الان دندانپزشک است. از خانواده ابوالحسن خان صبا بودند. همسایه بودیم و از سوم دبستان هم کلاس شدیم.اول دبستان مدرسه فرانسوی ها می رفتیم، انستیتو مریم. انقلاب شدو آن مدرسه هم تعطیل شد. دوم دبستان هم مدرسه دیگری رفتم و اگر قرار بود دوستی پیدا کنم، به علت تغییر مدرسه عملی نشد. در نهایت سوم دبستان رفتم مدرسه فرهاد که مهر ایران سابق بود و الان هم هاجر شده است که تا سوم نظری آنجا ماندم.

الان که مرور می کنید، چرا مریم را به عنوان اولین دوست معرفی کردید؟

– مثل من شیطون بود (خنده) البته او هم خواهر آرامی داشت که با خواهر من دوست بود. ما دوتا شیطان بودیم و آن دو آرام.

01098 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

با این همه شیطنت، اوضاع درس چطور بود؟

– بد بود. خوب بود. البته هیچ وقت خرخونی نکردم. پدر و مادرم اصرار نداشتند حتما باید ۲۰ بگیرم. تا دوم دبستان خوب بودم اما سوم دبستان سر دیکته از معلم پرسیدم منظورتان این است که اینجوری بنویسم؟ او هم با مسخرگی جواب داد، پس نه! خیلی ناراحت شدم و خیلی تو ذوقم خورد. آن سال نمره هایم خیلی بد شد.

همیشه اینقدر حساس بودید؟

– آره. همیشه از بچگی احتیاج داشتم تشویق شوم. یعنی مادرم من را با تشویق علاقمند می کرد. با گفتن مثلا اینکه ببین عقب موندی ها! یادم می آید پیانو را ۹ سالگی شروع کردم و معلمم به مادرم گفت خانم آسایش این ویشکا تمرین نمی کنه، دیگه نیاریدش… حالا من را می گویی، اینقدر تمرین کردم… من پیانو نروم؟ احتیاج داشتم بگویند آفرین… تو می تونی… (خنده)

تو دبستان کسان دیگری هم به جمع شما و مریم اضافه شد؟

– بله، میترا ملک. یادم می آید ما سه نفر برخلاف همه که می نشستند روی زمین، دوست داشتیم فقط راه برویم وبدویم. البته با مریم آنقدر دوست شدیم که حالا خانه هم برویم، با هم استخر برویم و بیرون از مدرسه با هم باشیم. با دوستان دیگر در حد مدرسه و شاید تولدی که ببرند و برگردانند.

راهنمایی هم با هم بودید؟

– سال اول بله اما سال دوم چون من آسایش بودم و او صبا، کلاس هایمان از هم جدا شد. واقعا چه ماجرایی داشت فامیلی من در لیست های کلاسی که همیشه اولین نفر بودم اما بهاره بزرگیان و نقار بقایی بعدا اضافه شدند که خیلی خیلی درس خوان بودند. می رفتم ردیف جلو کنار اینها بنشینم و گاهی هم تقلب می کردم (خنده). نگار دکتر تغذیه شد و بهاره هم مهندس کامپیوتر، ولی مریم سر جایش بود. زنگ تفریح ها و بیرون مدرسه.

با بودن دوستان جدیدی که این همه درس خوان بودند، همچنان شیطان بودید؟

– همچنان شیطان و شلوغ بودم و سعی می کردم در خیلی از فعالیت ها حضور داشته باشم. مثلا اگر گروه سرودی بود، من ارگ می زدم یا اینکه در ورزش خیلی خوب بودم. مثلا در مسابقات ۱۰ گانه شرکت می کردم. خیلی پرتحرک بودم.

حدس می زنم با ورود به دبیرستان کمی تغییر کردید؟

– قبل از اینکه خودم تغییر کنم، تغییر بزرگی در مسیر زندگی ام اتفاق افتاد. سوم راهنمایی که تمام شد من و خواهرم رفتیم آلمان پیش عمویم تا از آنجا ویزای لندن بگیریم برویم پیش خاله ام. گرفتن ویزا یک سال طول می کشید و مجبور بودیم بمانیم اما چون عمو، زن آلمانی داشت و اینها، ما را گذاشتند پانسیون. پدر و مادر برگشتند ایران و ما ماندیم آلمان.

178085 750 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

چه جالب، دوتا دختربچه و زندگی در پانسیون.

– بله، فقط آخر هفته ها عمو را می دیدیم. شرایط سختی بود و فکر می کردیم می رویم لندن و کنار خاله خیلی خوش می گذرد. نبودن کنار پدر و مادر واقعا سخت بود. البته شرایط خوب و بد بود. مثلا در مدرسه با ما خوب بودند، به ما می گفتند دانش آموز مهمان و در نتیجه با ما مهربان بودند و تشویقمان می کردند و …

حتما بخوانید :  عکسهای اینستاگرامی جدید بازیگران و چهره های ایرانی ( سری هفتم )

زندگی در آلمان چه تاثیری داشت؟

– باعث شد خیلی محکم شوم. مجبور بودم همه کارهایم را خودم بکنم. مثلا با دوچرخه می رفتم مدرسه و اگر لاستیک دوچرخه پنچر می شد، باید خودم پنچری آن را می گرفتم.

در آلمان با بچه های مدرسه ارتباط می گرفتید؟

– من آره ولی خواهرم نه. او می رفت سمت ایرانی ها.

بعد از یک سال رفتید لندن؟

– نه، برگشتیم ایران، وقتی ویزای لندن را ندادند. بدون اینکه خبر بدهیم، شبانه سوار هواپیما شدیم و آمدیم ایران. وقتی رسیدیم تهران، نصفه شب بود و از فرودگاه به خانه تلفن زدیم. پدرم گوشی را برداشت و گفتم ما تو فرودگاه هستیم. پدرم گفت: بله؟! گرچه فکر می کردیم کار درستی کردیم ولی بعدا پشیمان شدیم چون شروع کردیم به مقایسه کردن مدارس، امکانات، شرایط زندگی و …

36150 134 ویشکا آسایش ( از رضا خواستگاری کردم و با او ازدواج کردم )

الان چطور؟

– نه. الان فکر می کنم کار درستی کرده بودیم و جایی را که هستم، دوست دارم چرا که در ادامه اتفاقات خوبی افتاد.

برگشتید به همان دبیرستان هاجر؟

– بله، با گروهی از بچه ها آشنا شدم که می دیدم روی زمین می نشینند و خیلی خوشحال و باانرژی هستند. با خودم می گفتم وای اینها چقدر باحال هستند. یکی از آنها خیلی خوشگل بود. دلم می خواست وارد جمع آنها شوم. جمعه ها که می رفتم اسکی، یک روز ماشین جلوی در خانه ای دختری را سوار کرد که دیدم همان است که دوست داشتم با هم دوست شویم. ندا. همانجا کلید خورد تا همین الان. بهترین دوست زندگی ام.

ندا جای مریم را گرفت؟

– آره. حالا دیگر همه اش من و ندا با هم بودیم. با هم اسکی می رفتیم و بعد هم چون مادرهایمان خیلی اتفاقی با هم آشنا شده بودند، رفت و آماد خانوادگی هم پیدا کردیم و افتادیم در مسیر هم. حتی وقتی من دیپلم گرفتم، چون ندا یک سال پایین تر بود و آمد چهارم، بعضی وقت ها می فتم دم مدرسه و با هم برمی گشتیم.

مریم چه شد؟

– مادر مریم اصرار داشت اینها دکتر شوند. حتی به من هم می گفت عزیزم باید پزشکی بخوانی. من می گفتم آخه من پزشکی دوست ندارم، می گفت باید همه تا پزشکی بخوانید. آدم خاصی بود. رفتند آمریکا و هر دو دندانپزشک هستند. چند سال پیش آمد ایران و رفتیم دیدنش. دیدم اصلا یک آدم دیگری شده است. خیلی ناراحت کننده بود. تو یک فاز دیگر بود. هیچ خاطره ای را مرور نکردیم. غمگین شدم. دیگر آن دوستی وجود نداشت، هر چند که همه آن خاطرات و تصاویر زیبا را در ذهن داشتم.

خواهرتان یک سال از شما بزرگتر است و شما هم یک سال از ندا بزرگتر. فکر می کنید جنس رابطه با این دو نفر را بتوان مقایسه کرد؟

– ببینید، آویسا خواهرم است اما ندا می تواند هم خواهر باشد هم دوست. دوست کسی است که بتواند همه لحظات با تو باشد و تو را قضاوت نکند. گوش کند. نظرش را تحمیل نکند. جایی که لازم داری، نظر بدهد. کسی است که اگر با هم هستید، ولی حرفی هم برای گفتن ندارید، با هم راحت باشید. اگر قرار است زنگ بزنی زار زار گریه کنی، گوش بدهد.

فکر می کنید چرا یک خواهر نمی تواند دوست شود؟

– خواهر و برادر تا جایی می آیند، اما از جایی به بعد حس حمایت کنندگی و مادرانه و پدرانه دارند و زود تحت تاثیر قرار می گیرند و نگران می شوند اما یک دوست گوش می کند.

بعد دبیرستان؟

– دیپلم که گرفتم، سریال «امام علی (ع)» را بازی کردم و بعد رفتم انگلیس و پنج سال آنجا بودم و درس خواندم.

زندگی در انگلیس مثل آلمان سخت بود؟

– حالا دیگر بزرگتر شده بودم و می دانستم قرار است چه کنم. بخش سخت ماجرا خاله ام بود که می گفت آمده این اینجا درس بخوانی و برخلاف مادرم، به واسطه زندگی در آنجا و همسر انگلیسی اش، خیلی سرد و سختگیر بود. البته وجه دیگری هم داشت که خیلی بانمک بود. شوهرِ خاله خیلی خوبی هم داشتم که خیلی به من کمک می کرد.

دوستانی هم پیدا کردی در آن پنج سال؟

– بله، دوستان خیلی خوبی پیدا کردم. آنجا سعی کردم روی پای خودم بایستم و برخلاف نظر خاله ام سعی کردم کار کنم. شنبه ها و یکشنبه ها کار می کردم. سال اول دانشگاه خیلی سخت بود ارتباط گرفتن با دیگران و فکر می کردم از ایرانی ها خوششان نیاید اما یک دختری به نام الیزابت آمد سراغ من و متوجه شد من با دوچرخه می آیم و خانه ام نزدیک خانه آنها بود. بعد گفت من یک دوست ایرلندی دارم که امشب برای شام می خواهیم برویم بیرون، اگر دوست داری تو هم بیا. بعد گفتم «آخ جون. یعنی داره با من دوست می شه.»

نگاهشان به شما به عنوان یک ایرانی چطور بود؟

– خب کمی سخت بود، چون من تنها ایرانی آن کلاس بودم. از طرف دیگر این توهم را داشتم حالا چون ایرانی هستم، سراغ من نمی آیند و از من بدشان می آید اما اشتباه می کردمن و برایشان جالب وبد و می گفتند ای وای تو ایرانی هستیه؟ وای شبیه ایتالیایی ها هستی. وای شبیه یونانی ها هستی.

اصلا چطور شد بعد «امام علی» رفتید لندن؟ حالا که ممکن بود کلی فرصت جدید پیدا کنید.

– کلا آدم جستجوگری هستم. دوست دارم کارهایی بکنم که نکرده ام. دوست دارم تجربه کنم. دوست داشتم آنجا را ببینم. از سیستم کنکورمان بدم می آمد. چرا باید برای رفتن به رشته گرافیک عربی می خواندم؟ این خیلی مهم بود که بروم و روی پای خودم بایستم. بهترین اتفاق زندگی من شد.

ولی برگشتید؟

– بله، به رغم اینکه شاگرد اول شدم و ویزای دو ساله برای فوق لیسانس دادند اما تصمیم گرفتم برگردم.

چرا؟

– عاشق شده بودم. (خنده…) باید برمی گشتم تا با رضا ازدواج کنم.

چه جالب و عجیب. رضا نمی توانست منتظر بماند؟

– آخر هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود. او که چیز نمی دانست. فقط من او را دوست داشتم. در آخر هم خودم رفتم و بهش اعتراف کردم. (خنده)

چه اعتراف جالبی. رضا دست نمی گیرد این ماجرا را؟

– تبدیل به یک شوخی شده تا هر از گاهی بگوید آس تهران را زدی. (خنده)

شهامت زیادی داشتید در مورد ازدواج.

– به نظر من آدم نباید بترسد. من اینطوری بودم. فک رمی کردم فوقش می گویند نه. چه اشکالی دارد. اگر نمی رفتم و نمی گفتم ممکن بود با اگرهایی ادامه دهم؛ اگر می گفتم، اگر قبول می کرد، اگر می رفتم و …

معمولا آدم جسوری هستید؟

– هستم. کاری را که فکر می کنم باید انجام بدهم، انجام می دهم و به نحو احسن. الان زوم کرده ام بروم قله دماوند. اگر امسال نشود، سال آینده حتما خواهم رفت. شاید ندارد.

برگردیم به لندن و الیزابت.

– آره. الیزابت دوست خیلی خوبی بود و خیلی هوای من را داشت. او به من می گفت ویشی ویش. خیلی مواظب بود و باعث شد تا احساس غریبی نکنم. به مرور دوستان دیگری هم پیدا کردم. لوییس، کلر و آنا. با این جمع خیلی خوش گذشت. الان لوییس و کلر را پیدا کرده ام ولی آنا و لیز را از هیچ طریقی نتوانسته ام.

تابستان ها که برمی گشتی ایران، دلتنگ این جمع می شدید، همانطور که برای ندا؟

– کمتر. دوستی با ندا خیلی قدیمی تر بود. آن احساس صمیمیت به وجود نیامد ولی دوست های خیلی خوبی بود. هوای هم را داشتیم و به هم کمک می کردیم. با اینها خیلی راحت تر بودم تا با ایرانی های دیگری که آنجا بودند. حتی یک دوست ایرانی نداشتم. ایرانی ها تو یک فاز دیگر بودند.

دوستی مدل ایرانی را انتخاب می کنید یا انگلیسی اش را؟

– ببینید، دوستی هایی که از بچگی شکل می گیرد، ماجراش فرق می کند. اگر آن را کنار بگذاریم، به نظرم دوستی هایی که در انگلیس دیدم، خیلی نمایشی نبود. هیچ ادایی نداشتند. همان بودند که هستند. مثلا در جمع ما فقط یکی از بچه ها ماشین داشت که اگر بیرون می رفتیم، باید پول بنزین را تقسیم می کردیم و کسی هم ناراحت نمی شد. تعارف و … وجود نداشت.

تاثیر پنج سال زندگی در لندن چه بود؟ در زمینه ارتباط داشتن با آدم ها.

– یاد گرفتم آنچه باشم که هستم. شاید بلد بودم، ولی بهتر و بیشتر شد.

تاثیری هم در انتخاب دوستان جدید داشت؟

– الان دوستان زیادی دارم اما خیلی سخت می پذیرم با همه صمیمی شوم. اطمینان نمی کنم. یاد گرفتم دلیلی ندارد همه چیز را برای همه تعریف کنم و بیش از حد به دیگران نزدیک شوم. زیاد سوال نکنم و تا نگفته ای نمی پرسم. در انگلیس با تو صمیمی هستند اما حد خودشان را رعایت می کنند. از مهربانی تو سوء استفاده نمی کنند.

بعد که برگشتی ایران به ندا و مریم کسانی اضافه شدند؟

– یکی دو نفر … البته من آدم دوست بازی هستم و دوستان زیادی دارم اما دیگر به آن صورت تکرار نشد.

با توجه به شخصیت و روحیات و حتی مدل کاری که دارید، چرا نشد؟

– شاید چون فکر می کردم ندا را دارم او برایم کافی است یا اینکه هیچ کسی نتوانست جایگزین او شود. ندا آمد و جایگزین مریم شد و بهتر اما هیچ کسی نیامد حداقل مثل او باشد و می دانم هست. مثل یک پناهگاه که می توانم سراغش بروم.

نگران این نیستی که دوستی از این اظهارنظر گله کند و ناراحت شود؟

– نه. دوستان خیلی خوبی هستند و خیلی هم دوستشان دارم اما خودشان هم می دانند آن صمیمیت لازم برای گفتن هر حرف و درد دلی وجود ندارد.

چه چیزی این میان کم است؟

– چیزی کم نیست. فکر می کنم آنها هم یک دوست صمیمی دیگر دارند.

چه انتظاری از هم دارید؟ شما و ندا.

– هیچ انتظاری نداریم. الان ندا به همراه خانواده اش رفته آمریکا و فکر کنم آنجا بمانند اما این خوب است که می دانم هست. آن دوست هست.

با توجه به تغییر ظرف دوستی با ندا ممکن است ظرفیت پیدا شدن یک نفر دیگر به وجود آمده باشد؟

– ممکن است. نمی دانم چه آدم های دیگری ممکن است سر راهت قرار گیرد. تا زمانی هم که نیاید… معتقدم هر آدمی به دلیلی سر راه زندگی ات قرار می گیرد.

آیا به کسی فکر می کنید که دوست داشته باشید سر راه زندگی تان قرار گیرد؟